۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

يك سري شعار جديد

همه با هم در 27 شهريور فریاد خواهیم زد:




مرگ بر روسیه





دیکتاتور کوتوله......داش هیتلرت تو گوره



دولت كند جنايت --- ولايتم حمايت



مردم چرا نشستین؟ایران شده فلسطین
مردان حق زندانند یا کشته در میدانند



خونی که در رگ ماست هدیه به ملت ماست



دیکتاتور کوتوله، این آخرین پیامه، جنبش سبز ایران، آماده قیامه


.

.

موسوی زنده باد کروبی پاینده باد
نه شاه خوبه نه رهبر هر دو
میشن دردسر

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

چیزها آنطور که ما میبینیم نیستند

چیزها آنطور که ما میبینیم نیستند

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد.

بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگيشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله ٤ مترى او

بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد؟

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد.

بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى

داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه

و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد . باز هم جلوتر

رفت و به در آشپزخانه رسيد . سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.

اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟

زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگم: خوراک مرغ !!!

نتيجه اخلاقى:

مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد

و شايد در خود ما باشد...

روح مايكل جكسن در منزل مسكوني اش ديده شد

روح مايكل جكسن خواننده محبوب پاپ هنگامي كه سي ان ان  براي تهيه گزارش به منزل او رفتند در حين فيلمبرداري روح او از مقابل دوربين عبور كرد
حجم كليپ : 1 مگابايت

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

بد چشمي به جومونگ در تهران!



در اين عكس همان طور كه ميبينيد در سمت چپ جومونگ يكي از سران كهريزك هستش كه داره
قسمت پشتي جومونگ رو بررسي ميكند كه ببيند آيا بدرد كهريزك ميخورد يا نه؟
خوب به چشماش نگاه كنيد (براي بزركتر شدن تصوير روي آن كليك كنيد)
حتما داره با خودش ميگه:
واي اگه اغتشاش كنه چه حالي ميده
اگه اغتششاش كرد ببريمش با باتوم بهش تجاوز كنيم؟
يا با شيشه نوشابه تجاوز كنيم ؟
يا اصلا خودم امتحانش كنم؟


۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

داستان خواندنی كوتاه و عشقولانه داداشی (فوق العادست )

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشکرم " وگونه منو بوسید.

یه روز گذشت، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه مراسم تموم بشه به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشیه دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .


نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
تو همه این مدتهامیخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه ، من نمی خواستم فقط "داداشی" اون باشم . من عاشقش بودم. اما... من خیلی خجالتی بودم ..... و نمی تونستم حرف دلم رو بهش بگم ....علتش رو هم نمیدونستم .


تا اینكه ....

به تابوتی نگاه میکردم که دختری که من رو داداشیه خودش میدونست توی اون خوابیده بود ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت بودن ، یه نفر داشت دفتر خاطراتش رو میخوند ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. دختر در دفتر خاطراتش اینگونه نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... و نمی تونم حرف دلم رو بهش بگم ....نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره."

داستان پسرك انتقام جو

روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از خانه های "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت:
- من می خواهم با یکی از خانم ها .................. داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم

گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:

- باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن

پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟

"مامان" گفت: نه ندارند

پسر که خیلی زبل بود گفت:

- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم




اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید:

- چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟

پسرک با بی میلی جواب داد:

- امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد

بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه. و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد

وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچیه قاطی همدیگر خواهند شد

هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

بهتر است تظاهرات روز قدس را به شهرستان ها ببريم

دوستان سلام
لطفا تظاهرات روز قدس را به شهرستان ها هم بكشيد
به همه دوستان خود اطاع رساني كنيد و به همه بگوييد
تمام انرژي خود را در تهران هدر ندهيد
فراموش نكنيد ايران تهران نيست
شهرستان ها و شهر هاي ديگر هم اهميت دارد
شيرازي ها-مشهدي ها-اهوازي ها-كرد ها-بلوچ ها-ترك ها - تبريزي ها-رشتي ها و اصفهاني ها و....

من دو تا از دوستانم در مشهد و شهرستان ها وقتي از اين موضوع خبر دار شدند شاد شدند و اعلام آمادگي كردند
ايران بايد سبز شود
سبز سبز
فكر ميكنم 20 روز زمان خوبي باشد
موشود يك لينك داغ هم در اين رابطه درست كرد در بالاترين
اما من به علت نداشتن انرژي فقط يك پست در آن درج ميكنم
به اميد آزادي
لطفا در نظر سنجي سمت چپ هم شركت كنيد
با سپاس

amink69



سلام

سلام دوستان اين اولين پست من است